|
|
داستانک
روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد. شيوانا از زن پرسيد :"آيا مرد نگران سلامتي او و خانواده اش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آري در رفع نياز هاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند! " شيوانا تبسمي کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خيال آسوده به زندگيت ادامه بده !!!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت : "به مرد زندگي اش مشکوک شده است . او بعضي از شب ها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني جوان ، پولدار و بيوه است صميمي شده است . زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد.شيوانا از زن در خواست کرد که بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند شيوانا تبسمي کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست به شما تعلق دارد 2
نوشته شده توسط الهام و مهدی در
یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 13:42
دوستیه تا دار!
با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد .دید که مرا میشناسد . خندیدم . گفت: " دوستیم؟ " . گفتم:" دوست دوست." گفت: " تا کجا ؟ " گفتم: "دوستی که «تا» ندارد. " گفت: " تا مرگ! " خندیدم و گفتم: "من که گفتم «تا» ندارد! " گفت: "باشد ، تا پس از مرگ!" گفتم: "نه،نه،نه، تا ندارد." گفت: "قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده میشوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم. تا بهشت .تا جهنم . تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم." خندیدم.گفتم: "تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک تا بگذار . اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم ." نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمیکرد . میدانستم. او میخواست حتما دوستیمان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمیفهمید . گفت: "بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم." گفتم: "باشد . تو بگذار." گفت: "شکلات . هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من . باشد؟ " گفتم: "باشد." هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من .باز همدیگر را نگاه میکردیم .یعنی که دوستیم .دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم. میگفت:"شکمو ! تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. میگفتم: "بخورش! " میگفت:"تمام میشود. میخواهم تمام نشود. برای همیشه بماند . صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمیخورد. من همهاش را خورده بودم. گفتم: "اگر یک روز شکلات هایت را مورچهها بخورند یا کرمها .آن وقت چه کار می کنی؟" گفت: "مواظبشان هستم." میگفت میخواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و می گفتم:"نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد." یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شدهام. من همه شکلاتها را خوردهام. او همه شکلاتها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. میخواهد برود .برود آن دور دورها. می گوید :"میروم اما زود بر میگردم." من میدانم که میرود و بر نمیگردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم :"این برای خوردن." یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :"این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش. هر دو را خورد .خندیدم. میدانستم دوستی من «تا» ندارد. میدانستم دوستی او «تا» دارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟
2
نوشته شده توسط الهام و مهدی در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 11:20
نمیدونم چرا اما دلم خیلی گرفته
گل کوچولو
تو یکی از همین روزهای خدا یک غنچه ی سفید و پاک متولد شد.گلی که نمادعشق بود.نماد پاکی بود.گلی که تو دلش جز عشق چیزی نبود. چند قدمی اون یک گل افتاب گردون بود.که عین اون پاک بود.ثانیه ی اول گل ما عاشق شد.عاشق افتابگردون.روزها میگذشتند.هر روز که میگذشت آفتابگردان بیشتر پشتشو به گل میکرد.دل گل خون شده بود.آخه چرا عشقش بهش پشت کرده بود.یه روز که باغبون اومد تا گل قصه امون رو ببینه دید سرخ سرخ شده.عین یه کاسه خون.گل سفید ما هر روز پژمرده تر میشد.کم کم گلبرگاش داشتن پر پر میشدند .یه روز صبح که چشمش رو باز کرد دید آفتابگردان داره بهش لبخند میزنه.با نگاهش میگه دوسش داره.اما خیلی دیر بود.چون فقط یک گلبرگه دیگه داشت. پ.ن: بگذشتمو بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیک عقب سر نگران ما گذشتیمو گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمانو دگران،وای به حال دگران،وای به حال دگران 2
نوشته شده توسط الهام و مهدی در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 10:36
تولدم مبارك
ب-ه-ا-ر به معني تولد دوباره.تولد در بهار..... خيلي قشنگه بارون بهار.... امسال تولد 18سالگيمه.ددي ومامي دارن سورپرايزم ميكنن.. تولدم قراره تو يه باغ بزرگ برگزار شه....زير شكوفه هاي بهاري در كنارشميم ياسهاي سفيد..... چقدر روياييه....زير درخت آلبالو شمع جشن تولدت رو فوت كني. روياييه روز تولدت رو اولين كسي تبريك بگه كه ثانيه ثانيه هاي زندگيت حضور داشته باشه.... بابت همه چيز ممنون.... تولدم بياييد.... 2
نوشته شده توسط الهام و مهدی در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:26
الهام مرد
الهام.اسمش واسم آشناست ولي خودش غريبه است.يه غريبه ي تمام.الهام.صبر كن.ميشناسمش.اما كدومشون؟ايني كه الان هست؟نه من نميشناسمش.الهام.الهام دختري شاداب بود.الهام با همه بود ولي مال كسي نبود.الهام به قول همه روحش لطيف بود.و....1001 الهام كه به دنبالش ميشه اونو توصيف كرد.الهام كي اين بلاهارو سر احساساتش آورده؟ چرا اينقدر عصبيه؟چرا از جنس مرد ميترسه؟يكي بگه خوب.چيه همه غمبرك زديد؟نكنه دلتون واسه الهام تنگه؟كودك درونش به يغما رفت چرا نميريد دنبال دزداش بگرديد؟چرا دست رو دست گذاشتيد؟خوب يه كاري بكنيد. بريد سر اون تپه نگاه كنيد.توي اون كلبه.بريد تو ميبينيتش.آخي.اين همون الهام كوچولوه ها.چقدر نازه.سفيد و تپل.چرا نميگيدواسه چي گريه ميكنه؟كسي ميدونه؟-نه.فقط خود الهام ميدونه.داره واسه كودك درونش زار ميزنه.دارن كودك درونش رو از صندوق زير تختش ذره ذره ميبرن. الهام لحظه به لحظه بزرگتر ميشه.نگاش كن نگرانه.بپرس چشه؟ من ميدونم.نگران از ثانيه هاييه كه عمرش بي هدف گذشتن.نگران از ثانيه هايي كه عشقش رو فنا كردن.چي بگم؟آرومش كن.نگاه كن.تولد 18 سالگيشه.همه هستن.بابا.مامان.خواهر جون دوستا.....غم تو نگاشه.ميدوني چرا؟عاشق نيست.الهام ديگه هيچي نيست.الهام.نگاه كن ساك سفر بسته.بپرس كجا؟داره از خونه ميره.ميره پيش مامان بزرگش زندگي كنه.بازم استرس لعنتي باهاشه. يه ثانيه بذار با خودم خلوت كنم.چقدر الهام شبيه منه.الهام خود منه.الهام همون الهاميه كه من ميشناسمش.صبر كن صداش كنم.الهام.الهام.الهام كجاست؟-با من بيا تا بگم.بيا تو كلبه نگاش كن.اين كودكيه الهامه.از بس گريه كرده خوابش برده.نگاش كن چقدر پاكه.چقدر معصومه.يه كاري كن. نذار اين الهام نابود شه.به دادش برس.به هرجا كه فكر ميكني كودك درونش اونجاست سر بزن.كمكش كن.الهام درونت رو كمك كن.كمكش كن. پ ن :سهيل ممنونم واسه پروسه اي كه روم انجام دادي.ممنونم كه كمكم كردي.اميدوارم با سهيلاعشقتون پايدار باشه.يك دنيا ممنون.
2
نوشته شده توسط الهام و مهدی در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 13:15
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شوچون دیگران با سرگذشتم میخواهم عشقت در دل بمیرد میخواهم دیگر تا ابد یادت در سر پایان گیرد هر عشقی میمیرد خاموشی میگیرد عشق تو نمیمیرد باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمیگیرد
2
نوشته شده توسط الهام و مهدی در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 9:16
ب ه ا ر.. س ب ز ه س م ا ق س ي ب س ك ه س م ن و س ر ك ه س ي ر و يك جمع صميمي دور سفره ي هفت سين. يا مقلب القلوب و البصار به حق بزرگيت دعاهارا بي نصيب مگذار يا مدبر اليل و النهار تمام مريضها را شفا بده يا محول الحول و الحوال لحظه اي به حال خودمان فرو مگذارمان حول الحالنا الي احسن الحال خدايا دعاهاي همه رو بي پاسخ نگذار يادتون نره واسه جمع زيرم سر سفره هفت سين دعا كنيد: ابر بهار،پگاه،ليلي،الهام،آرمين،.....
2
نوشته شده توسط الهام و مهدی در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 10:4
تولد دو دوست پیشاپیش مبارک
غمنامه ی زندگیمو از کجا شروع کنم؟ از اول اول.تو عمرم عاشق نبودم ولی دوست داشتنو به معنای واقعی درک کردم.از خیلیها خیلی چیزها آموختم.چیزهایی که شاید سالهای بعد بشه تجربه ی زندگی ای که من الانشم.معنی وفا محبت،گذشت،مرام،و... درک کردم.شاید شروع زود بود که دارم زود به پایان میرسم اما همینشم غنیمت.پس خدایا بابت همه چیزت شکر گزارتم.اینا رو نوشتم تا شروع کنم گلایه ی دلم رو از کسی که نفهمیدم چه نقشی در دنیای کوچیک من داشت.اینا رو نمیگم تا خاطرات گذشته رو تداعی کنم به هیچ وجه. تو بدترین زمان احساسیم تو بودی که بعداز چهار سال دوستی پشت پا زدی و رفتی.تو زمانی که همه مشغول امتحان بودن من بودم که بیمارستان شد محرم هق هقهام. آره تو رو میگم.خود خودت.همون دختری که رفت با کسی که دوست داشتن پاکم نسبت بهش فقط یک حس بود دوست شد.از کی بگم.از اون بگم؟اون که روز اول مرد.اما این تو بودی که روز به روز شده بودی کینه ای تو دلم.شاید اگه به خاطر لیلی و بهداد نبود هیچ وقت تو صورتت نگاهم نمیکردم.آره.بهداد.درست شنیدی. همون پسری که تو فکر کردی دیوونه است.لیاقت عشقو نداره.اما چقدر زیبا حق منو ازت گرفت.عطی بهداد به خاطر خیانتی که کردی بهت خیانت کرد.اما خیانتش یک گوشه از اون خیانتها بود.تو در حق منم خیانت کردی.رفتی دوست داشتنمو بازی گرفتی.تو دلتونم کلی به من بیچاره خندیدید.حق هم داشتید.تو محرم تنهاییام بودی.تموم اسرارمو داشتی.اما کاش میدونستم یک پسر ارزشش از دوستی 4 ساله بیشتره.کاش...بگذریم.عطی من هنوزم همون الهامم تو هم همون عطیه.فقط...این وسط دوستی لیلی ثابت شد به من.دختری که تو ثانیه ثانیه های بستری شدنم کمکم کرد تا تونستم غیر حضوری امتحان بدم.آره عطی خانوم.تو منو از زندگی جا انداختی.امتحانی که بدون خوندن بیستمو میگرفتم شدم چند 15.اما بازم میگم تو همون عطی هستی.فراموش کردم همه چیزها رو. 2
نوشته شده توسط الهام و مهدی در
یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 12:21
|
|